X
تبلیغات
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
تقدیم به دوستان با وفا

گفتن   کلمه   دوستت  دارم

خرجی   ندارد   ولی  گاهی             

برای شنیدنش باید میلیونها        

هزینه کرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 4:57  توسط میلاد | 
به نام او به یاد تو سلام:

سلامی به گرمی آفتاب به لطافت ابر به روشنی مهتاب و به زیبایی چشمانت،

چشمانی که با یک نگاه دل هزارن مو جود را به لرزه در می آورد که یکی از انها من باشم .

سلامی به نغمه شیدایی بلبلی که از سرزمین عشق و آرزوها شروع به پرواز نموده و راه

 طولانی و خسته کننده را با تمام وجود بال و پر زده تا پیامی برای معشوقی که با تمام وجود در

 قلب من جای دارد بیاورد و اری عشق من آن معشوق تو هستی وآن پیام چیزی نیست جز اینکه

 با تمام وجود بگویم دوستت دارم، دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 17:16  توسط میلاد | 
                      در خواب ناز بودم شبی

               دیدم کسی در می زند

               در را گشودم روی او

               دیدم غم است در می زند

               ای دوستان بی وفا

               از غم بیاموزید وفا

               غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 2:27  توسط میلاد | 

  خواستم هدیه ای برایت بفرستم

  گل گفت مرا بفرست تا با عطر خوش او را شاد کنم

 گفتم او خودش گل است

خار گفت مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم

    گفتم او انقدر مهربان است که دشمن ندارد

 بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد کنم

    گفتم نه او خوش صداست

ناگهان صدای قلبم به گوشم رسید

صدای تاپ تاپ قلبم بود که می گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم

 

            بیچاره گل و خار و بلبل... و بیچاره قلبم ... نمی دانستند چقدربی وفایی!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:33  توسط میلاد | 
گفتی تنها برای من باش ،
 
 از همه گذشتم و تنها مال تو شدم

روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر

نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ،
 
 نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
 
دیگر مهم نیست بودنت ،
 
احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت
 
 نمیبخشم تو را ،
 
 این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
 
 دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا

مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا
 
 خاطرت را خاک میکنم

تو نبودی لایق من ،
 
تو نبودی عاشق من ،
 
 نمیبخشم تو را

و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:32  توسط میلاد | 

امروز کتک بدی از یه دختر بچه خوردم


 

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از  یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم

 بدین قضیه دستگیرتون میشه ...

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که

نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول

 مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و

 چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو

 بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به

این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و

 سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا

اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی

عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه

زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل

نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش

گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون

بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیم رو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود،

 توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر

 پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک

 نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم

 نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 3:16  توسط میلاد | 

 

 

لحظه لحظه های زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم ،

غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که سپری شد .

برایت دعا میکنم تا ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو میگیرد

مردم اغلب بی انصاف،بی منطق و خود محورند، ولی آن ها را ببخش.

 اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار

باش.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:3  توسط میلاد | 

 

 

لحظه لحظه های زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم ،

غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که سپری شد .

برایت دعا میکنم تا ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو میگیرد

مردم اغلب بی انصاف،بی منطق و خود محورند، ولی آن ها را ببخش.

 اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار

باش.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:3  توسط میلاد | 

اگه روزی خواستی گریه کنی

مرا صدا بزن

من قول نمیدهم تو رابخندانم 

اما میتوانم با تو گریه کنم

اگر روزی خواستی ازجایی خودت را  پرت کنی

فراموش نکن مرا صدا بزن

من قول نمیدهم بتوانم تو را متوقف کنم

اما میتوانم همراه با تو بپرم

 

اگر روزی خواستی که صدای هیچ کس را نشنوی

مرا صدا بزن

قول میدهم خیلی ساکت باشم

 

 

اما....

اگر روزی مرا صدا زدی و جوابی نشنیدی

 

 

بدان كه من ديگر در اين دنيا نيستم

حتما به ديدنم بيا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 10:24  توسط میلاد | 


خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته ازخویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 22:43  توسط میلاد | 
سلام ای بی وفا،ای بی ترحم 

سلام ای خنجر حرفای مردم

سلام ای آشنا با رنگ خونم

سلام ای دشمن زیبای جونم

بازم نامه میدم با سطر قرمز

آخه این بارنوشته شده من باتو هرگز

نمی خوام حالتو حتی بدونم

تعجب می كنی آره همونم

همونی كه زمونی قلبشو باخت

همون كه ازتو یك بت،یك خدا ساخت

همونی كه برات هر لحظه می مرد

كه ذكرنامتو بی جون نمی برد

همونم كه می گفتم نازنینم

بمیرم اما اشكاتو نبینم

همون كه دست تو،مهر لباش بود

اگه زانو نمی زد غم باهاش بود

حالام آروم نشستم روی زانوم

ولی دیگه گذشت اون حرفا ،

عجب می كنی آره عجیبه

می خوام دورشم ازت خیلی غریبه

خیال كردی همیشه زیر پاتم؟

با این نامردمیت بازم باهاتم؟

برات كافی نبود حتی جوونیم

تموم شد آره گم شد مهربونیم

دیگه هرچی كشیدم بسه ...

نمی بینیم همو این خوبه،بهتر

دیگه بسه برام هرچی كشیدم

فریبی بود كه من از تو ندیدم

دروغی هست نگفته مونده باشه؟

كسی هست تو خیال تو نباشه؟

عجب حتی دریغ از یك محبت

دریغ از یك سر سوزن صداقت

دریغ از یك نگاه عاشقونه

دریغ از یك نگاه بی بهونه

نه نفرینت چرا،این رسم ما نیست

اگرچه این چیزا در شما نیست

گل بیتا چرا اخمات تو هم شد؟

چیه توهین به ذات محترم شد؟

دیگه كوتاه كنم بایك خداحافظ

كه عشق ما رسید به سد هرگز
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 22:23  توسط میلاد | 

چقدر سخته چیزی که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

چقدر سخته که بغض داشته باشی ،اما نخوای کسی بفهمه

چقدر سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

چقدر سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری

چقدر سخته که روز تولدت ،همه بهت تبریک بگن بجز اونی که فکر می کنی بخاطرش زنده ای

چقدر سخته که غرورت رو بخاطر یک نفر بشکنی بعد بفهمی که دوست نداره

چقدر سخته که همه چیز رو بخاطر یک نفر از دست بدی ، اما اون بگه نمی خوامت

چقدر سخته که نباشه هیچ جائی برای آشتی بی وفاشه اونکه جونتو واسش گذاشتی

چقدر سخته تو زمستون غم بشینه رو برفا می سوزونه گاهی قلب رو زهر تلخ بعضی حرفا

چقدر سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونت هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه

چقدر سخته اون که می گفت واسه چشات میمیره بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

چقدر سخته تا یه روزی حرفای اون باورت شه نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

چقدر سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

چقدر سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جور ازش جدا شی

چقدر سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

چقدر سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

چقدر سخته یه شب واسه چیدن ستاره بری ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری

چقدر سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه های تورو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد دستت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته گل خودتو تو یه باغ دیگه ببینی هزار بار تو خودت بشکنی وآروم زیر لب بگی: 

گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 17:32  توسط میلاد | 

به خاطر می آوری؟؟؟

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ، سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی، انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی .

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم .. صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری . بعد از کارت زود بیا خونه .

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم ، تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی : باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها  به بچه مون کمک کنی ..

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم ، تو همونجور که بافتنی می بافتی  بهم نگاه کردی و خندیدی .

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد . اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری ...

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری ،و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی ،چون زمانی که از دستش بدی ،مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی ،اون دیگر صدایت را نخواهد شنید .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 1:14  توسط میلاد | 
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي
از
آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.
از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر
از  مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا
از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون
تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:32  توسط میلاد | 
نه سیم و نه زر نه یار داریم

                          پس ما به جهان چه کار داریم؟

----------------------------------------------------------------

عشق نبود که عاقبت ننگی بود

-----------------------------------------------------------------------------

تو اگر میدانستی خنجر از دست رفیقان خوردن چه سخت است ازمن نمیپرسیدی که چرا تنهایی؟

 

 

-------------------------------------------------------

 

ای خدا می دونم بنده خوبی برات نبودم

 اما به کدوم گناه مجازات به این سختی رو واسم تعیین کردی

خدایا خدایا خدایا چی شد که بنده صالحت اینطوری از آب در اومد

  چرا این طوری شد چرا این اتفاقها افتاد چرا خدایا چرا چرا ؟

 کاش می دونستم واسه چی این عشق رو به دل ما انداختی کاش میدونستم

و کاش میدونستم چرا اینطوری از من جداش کردی

چه کمبودی داشت خدایا  تو رو نداشت؟ منو نداشت؟ یا گمشده دلش چیزه دیگه ای بود

من تنهاش گذاشتم خوب خدایا خودت میدونی که من نمیتونستم کنارش باشم اما خدایا

شما چرا تنهاش گذاشتی خدایا من همیشه میخواستم مراقبش باشی و تنهاش نذاری 

خدایا ما که داشتیم جدا میشدیم کاش یه طور دیگه جدایی ما رو مینوشتی

الان سوز جدایی و سوز این......... چه کنم از کی انتقام بگیرم

خدایا هیچ وقت ما رو به حال خودمون رها نکن ما گمراهیم گم میشیم دستمونو بگیر

تنهامون نذار میبینی که توی تنهایی چیکار میکنیم

 خدایا دردو رنج دادی تحملشم بده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:19  توسط میلاد | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟


برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
 برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:


یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین   راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 8:2  توسط میلاد | 

 

 

تا تو رفتي همه گفتند که از دل برود هر انکه از ديده برفت/

و در آن لحظه به ناباوري و غصه ي من خنديدند/

و کنون آه تو اي رفته سفر که دگر باز نخواهي گشت/

کاش مي امدي و مي ديدي که در اين کلبه ي خاموش هنوز يادگار تو بجاست/

کاش يک لحظه سرود غم و اندوه مرا مي خواندي که چه ها بر من آشفته گذشت/

کاش مي دانستي که در اين عرصه ي دنياي بزرگ چه غم آلوده جدايي ها/

و بداني تو که از دل نرود هر آنکه از ديده برفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 2:36  توسط میلاد | 

گفته بودم

 

ميرسد روزي که بي من روزها را سرکني/

مي رسد روزي که مرگ عشـق را باور کني/

مي رسد روزي که تنـها در کنار عـکس من/

نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني/

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:56  توسط میلاد | 
زندگي سنـگ شـد و قلب مـرا سـاده شکست

 بشکـند دسـت قضـا که پر پروازم و بست

آه و نفـرين به من اين بار اگر برگردم

پشــــت پا بـر تو زنـــم

بر تو و بر هر چه که هسـت

ديگر نمي خواهم تو را ...

ديگـراگـر گـریـان شــوي ، چـون شاخه اي

 لـرزان شـوي ، در اشـک هـا غـلتـان شوي

ديگر نمي خواهم تو را... 

گر باز گردي از سفر ، آواره گردي هر گذر

شب را نخوابي تا سحر،شکسته چون سازم شوي

ديگر نمي خواهم تو را... 

 ديگر اگر يارم شوي ، شمع شب تارم شوي ،

 تنها گل نازم شوي ديگر نمي خواهم تو را

مي روم دور از تو با دنياي خود خلوت کنم

 بايد آخر من به اين بيگانـگي عــادت کنم

 مي روم تا عاقـبت پروانـه اي پيــدا شود

 همنشين اين دل شوريده ي شيدا شود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:24  توسط میلاد | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:24  توسط میلاد | 

 

وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم!

 چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 5:21  توسط میلاد | 

دوباره تصمیم گرفتم بیام و بنویسم اما...

زمان به من آموخت که دستدادن به معنی رفاقت نیست...

عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست...

ودوست داشتن کسی که می گوید برایت می میرم

دروغی بیش نیست

اما حقیقت را کسی می گوید که برایت زندگی کند...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:9  توسط میلاد | 

خـــــــــــــــــــــــداحافظــــــــــــــي

بنام آنکه فراق را آفريد تا هر عشقي پايان خوش به خود نبيند

 روزي که اين وبلاگ رو مي ساختم فقط به يه چيز فکر مي کردم.

 به اينکه يه جايي براي خودم دارم تا بتونم قلب شکستمو فرشش

 کنم و درد دلمو توش بچينم و به زيور عشق آراستش کنم و آماد ش

 کنم براي اوني که قراره هر روز درشو باز کنه و قدماشو روي فرش

 قرمز، اما پاره پاره دلم بذاره و با هر قدمش کلبه فقيرانه و پر از درد

 منو نور بارون کنه کسي که همه چيز و همه کسم بود.کسي که

 اميدم و هم نفسم بود. کسي که دلواپسم بود.اون موقع فکر

 نمي کردم روزي برسه که ديگه نتونم ببينمش.

 فکر نمي کردم يه روز منو تنها و بي کس رهام کنه و من بمونم و

 کوهي از غم و غصه که هر روز يه تپه بهش اضافه ميشه.

 ديگه نمي تونم. ديگه نمي تونم .........

 خيلي سخته آدم از بهترين و عزيز ترين کسش بي خبر بمونه.

 خيلي سخته آدم صبح تا شب يک لحظه هم از فکر عزيزش بيرون

 نياد و هر لحظه يک کابوس وحشتناک از جلوي چشمش عبور کنه.

 کابوس از دست دادن عزيزش. خيلي سخته آدم شب تا دير وقت

 منظر عزيزش بمونه تا بلکه بياد و غبار غمو از دلش پاک کنه ولي

 آخرشم خسته و درمونه و با دلي که نه تنها غباري ازش زدوده

نشده بلکه از شدت غصه به حد انفجار رسيده و با چشمايي پر از

اشک و خون سرشو زمين بذاره که شايد عزيزشو تو رويا ببينه.

 مي دونم که هيچ کدومتون نمي تونين احساس منو درک کنين

. احساس منو کسي درک مي کنه که مثل خود من اين دوران رو هر چقدرم کوتاه تجربه کرده باشه.

 اينا رو گفتم که کلام آخرمو بزنم. اينا رو گفتم که بگم اگر بار گران

بودم ،رفتم. آره اومدم بگم که همسفر، درسته همسفر خوبي نبود ،

 ولي ميخواد حداقل هم مقصد خوبي باشه.

ديگه بسمه با غصه و نگراني و دلهره واضطراب انتظار کشيدن.

 ديگه نمي خوام روزي خبري رو از کسي بشنوم که تموم اين روزها

 وحشت شنيدنش رو داشتم و شبها کابوسش رو مي ديدم.

 مي رم تا اون يک جمله وحشتناک رو از کسي نشنوم.

 ميرم تا به همه اين روزهاي سخت و نفس گير پايان بدم.

 ميرم تا از اين دنياي کوچيک مردماي نامردش خلاص بشم.

 دوستان ، بزرگواران ، عزيزان ، اگه تو اين مدت باعث رنجش

 خاطرتون شدم معذرت مي خوام.

 حلالم کنيد.

 خداحافظ دوستان

 خداحافظ عشق من

 و

 خداحافظ زندگي

مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند ستايش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گريستم ، گفتند بهانه است خنديدم ، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:35  توسط میلاد | 

پسره به دختره میگه اگه خدایی نکرده روزی به قلب احتیاج پیدا کنـــــی

 من حاضرم قلبم رو به تو هدیه بدم و خودم بمیرم از قضـا اینگـــــــونـــه

 شد و  دختره به قلب احتیاج پیدا میکنه اما از آن روز بـه بعد ازپـســـــره

 خبری نمیشه دختره تو خیال خودش به پسره میگه دیدی همه حرفات

 دروغ بود تو تا وقتی که من صحیح وسالم بودم منو میخاستی من که

حاضر نبودم از تو قلبتو بگیرم و تو جوونتو از دست بدی که من زنده بودم

 من الان احتیاج داشتم که در این روزای اخر عمرم تو در کنارم بـاشــــی

 دوست داشتم قبل از مرگم تو رو ببینم و هیچ وقت متوجه نمیشـدم که

 تو به من دروغ میگفتی من فکرمیکردم عشق تو پاکه من چقدر سـاده

 بودم حرفای تو رو باور کردم اما عشق من صادقانه بود کــاش دوبــاره

 یه لحظه  تورو میدیدم دختره رو برای عمل اماده میکنند که بهش قــلب

 پیوند بدهند اما اون امیدی به زنده ماندن نداشت اما عمل با موفقیت انجام

 شد و حال دختــره رو به بـهبودی میره اماهنوز تو سینــه اش از رفـــتار

 پــسره درداحساس میکرد حالش که بهترشد یه نامه بهش دادندبــازش

که کرد دید نامه همون پـسرست که این همه مـدت انتــظار دیــدنش رو

 داشت اما سراغش نیومدشـــروع به خــوندن نــامه مــیکنه نـــوشتـــه

 میدونم از اینکه به عیادتت نیومدم از دست من نـاراحــتی میـدونـــستم

اگه به عیادتت می اومدم به من اجازه نمی دادی که به قولی که بـهت

 داده بودم عمل کنم سعی میکردی منصرفم کنـی الان که ایـن نــامــه

 رو میخونی من دیگر توی این دنیا نیستم اما توی سینه تو میتپـم بـرای

 زنده موندن تو .......

 

نـامـــه  از اشکـــــهای دخـــــــتر خــــیس شـــــــــــده بــــود

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 9:56  توسط میلاد | 
 ببخش با تو اگر صاف و ساده بودم من/

و دل براي تو يک عمر داده بودم من/

عزيز؛ قول و قرارت چه زود يادت رفت؟/

 دروغ پشت دروغ! ايستاده بودم من/!

 تويي که رد شدي از کوچه،جاده، از همه چيز/

 و من که منتظرت محو جاده بودم من/

نگاه هاي تو که ساحرانه مي بلعيد/

 تمام بود مرا، بي اراده بودم من/!

 تو را - ببخش که نفرين نمي کنم! زيبا/!

 که من قسم به خدا صاف و ساده بودم من

 

 

 

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت/

 كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت/

 كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست/

با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت /

كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان/

داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت/

كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود/

 كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشتکاش مي شد مهرباني را چو گلها هديه کرد/

 زندگي را با اميد و آرزو ها زنده کرد/

 کاش ميشد چشمها را با صداقت خوب شست/

 کلبه متروک دل را از صفا اکنده کرد/

کاش مي شد کاش هايم را کسي باور کند/

 تا بداند عشق را هم مي توان پاينده کرد/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 23:59  توسط میلاد | 

 

چرا از من کسي حالي نمي پرسد؟

 که من در گوشه اي تنها دراين دنيا چه مي‌ جويم؟

 چه مي خواهم؟

که آيا غصه اي دارم؟

 و آيا خنده ام از روي خوشحاليست؟

 و شايد در دلم ديوار تنهاييست.

 کسي از من نمي پرسد که دردم چيست؟

 که اين دنيا پر از آواي بد خواهي ست... همه تنها،همه سر در گريبانند!!!

کسي از حال همسايه نمي پرسد!!!

و خاک تشنه ي گلدان هميشه خشک و صحراييست

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:4  توسط میلاد | 

 

هيچ کس.. ويرانيم را حس نکرد /

 وسعت تنهائيم را حس نکرد...

 در ميان خنده هاي تلخ من /

 گريه پنهانيم را حس نکرد...

 در هجوم لحظه هاي بي کسي /

 درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 آن که با آغاز من مانوس بود..

. لحظه پايانيم را حس نکرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 7:53  توسط میلاد | 

                   ديرگاهيست که تنهاشده ام/

             قصه قربت صحراشده ام /

             وسعت دردفقط سهم من است/

            بازهم قسمت غم هاشده ام /

            دگرآيينه زمن بي خبراست/

             که اسيرشب يلداشده ام/

            من که بي تاب شقايق بودم/

            همدم سردي يخ ها شده ام/

            کاش چشمان مراخاک کنيد/

            تا نبينم که چه تنهاشده ام/

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:19  توسط میلاد | 

خدا وندا000!
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر گردي
پشيمان مي شدي از قصه خلقت

از اينجا از آنجا بودنت !

خداوندا000!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر به تن داري
براي لقمه ي ناني
غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي
زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

خداوندا000
اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده ودل خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟


خدا وندا000
اگر در ظهرگرماگير تابستان
تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني
واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد
و شايد هر رهگذر هم ازدرونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟
خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را000!
تو خود سلطان تبعيضي

تو بر شاهين، درس خونخواري و خونريزي آموختي

تو مرغان ضعيف را طعمه ساختي

همانا خلق کردي گرگ و روبَه هر دو موذي

خدايا پس تو خود هم آتش افروزي

تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت
يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد


دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد
به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!


شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد
چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون ازدست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم
خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم
من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است0
خدا پوچ است0
خدا جسمي است بي معني
خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است
شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
اگر حق است زدم زير خدايي000 !!!

وَه ، زبانم لال، چشمم کور

چه بي پرده سخن گفتم

چه اسرار دلم را، بي پرده عيان کردم

اگر توهين به درگاه الهي شد

<< خداوندا ببخشايم، ببخشايم، ببخشايم>>

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:14  توسط میلاد | 
               

                 مرا اینگونه باور کن...  

           کمی تنها ، کمی بی کس ،

           کمی از یادها رفته...

          خدا هم ترک ما کرده ،

          خدا دیگر کجا رفته...؟!

          نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟

          که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:37  توسط میلاد | 
 
head>