تبليغاتX

ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا

 

 

تا تو رفتي همه گفتند که از دل برود هر انکه از ديده برفت/

و در آن لحظه به ناباوري و غصه ي من خنديدند/

و کنون آه تو اي رفته سفر که دگر باز نخواهي گشت/

کاش مي امدي و مي ديدي که در اين کلبه ي خاموش هنوز يادگار تو بجاست/

کاش يک لحظه سرود غم و اندوه مرا مي خواندي که چه ها بر من آشفته گذشت/

کاش مي دانستي که در اين عرصه ي دنياي بزرگ چه غم آلوده جدايي ها/

و بداني تو که از دل نرود هر آنکه از ديده برفت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 2:36 [ بازگشت به بالا ]
تنهایی

گفته بودم

 

ميرسد روزي که بي من روزها را سرکني/

مي رسد روزي که مرگ عشـق را باور کني/

مي رسد روزي که تنـها در کنار عـکس من/

نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني/

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:56 [ بازگشت به بالا ]

زندگي سنـگ شـد و قلب مـرا سـاده شکست

 بشکـند دسـت قضـا که پر پروازم و بست

آه و نفـرين به من اين بار اگر برگردم

پشــــت پا بـر تو زنـــم

بر تو و بر هر چه که هسـت

ديگر نمي خواهم تو را ...

ديگـراگـر گـریـان شــوي ، چـون شاخه اي

 لـرزان شـوي ، در اشـک هـا غـلتـان شوي

ديگر نمي خواهم تو را... 

گر باز گردي از سفر ، آواره گردي هر گذر

شب را نخوابي تا سحر،شکسته چون سازم شوي

ديگر نمي خواهم تو را... 

 ديگر اگر يارم شوي ، شمع شب تارم شوي ،

 تنها گل نازم شوي ديگر نمي خواهم تو را

مي روم دور از تو با دنياي خود خلوت کنم

 بايد آخر من به اين بيگانـگي عــادت کنم

 مي روم تا عاقـبت پروانـه اي پيــدا شود

 همنشين اين دل شوريده ي شيدا شود

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:24 [ بازگشت به بالا ]

 

 http://iran-milad.blogfars.com 

آدرس وبلاگ جدید من

http://www.iran-milad.blogfars.com

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:24 [ بازگشت به بالا ]

 

وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم!

 چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 5:21 [ بازگشت به بالا ]

زمان به من آموخت که دستدادن به معنی رفاقت نیست...

عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست...

ودوست داشتن کسی که می گوید برایت می میرم

دروغی بیش نیست

اما حقیقت را کسی می گوید که برایت زندگی کند...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 14:9 [ بازگشت به بالا ]


خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداحافظــــــــــــــــــــــــــــــــــــي

بنام آنکه فراق را آفريد تا هر عشقي پايان خوش به خود نبيند

 

روزي که اين وب لاگ رو مي ساختم فقط به يه چيز فکر مي کردم.

 

به اينکه يه جايي براي خودم دارم تا بتونم قلب شسکتمو فرشش

 کنم و درد دلمو توش بچينم و به زيور عشق آراستش کنم و آماد ش

 کنم براي اوني که قراره هر روز درشو باز کنه و قدماشو روي فرش

 قرمز، اما پاره پاره دلم بذاره و با هر قدمش کلبه فقيرانه و پر از درد

 منو نور بارون کنه کسي که همه چيز و همه کسم بود.کسي که

 اميدم و هم نفسم بود. کسي که دلواپسم بود.اون موقع فکر

 نمي کردم روزي برسه که ديگه نتونم ببينمش.

 

فکر نمي کردم يه روز منو تنها و بي کس رهام کنه و من بمونم و

 کوهي از غم و غصه که هر روز يه تپه بهش اضافه ميشه.

 ديگه نمي تونم. ديگه نمي تونم .........

 خيلي سخته آدم از بهترين و عزيز ترين کسش بي خبر بمونه.

 خيلي سخته آدم صبح تا شب يک لحظه هم از فکر عزيزش بيرون

 نياد و هر لحظه يک کابوس وحشتناک از جلوي چشمش عبور کنه.

 کابوس از دست دادن عزيزش. خيلي سخته آدم شب تا دير وقت

 منظر عزيزش بمونه تا بلکه بياد و غبار غمو از دلش پاک کنه ولي

 آخرشم خسته و درمونه و با دلي که نه تنها غباري ازش زدوده

نشده بلکه از شدت غصه به حد انفجار رسيده و با چشمايي پر از

اشک و خون سرشو زمين بذاره که شايد عزيزشو تو رويا ببينه.

 مي دونم که هيچ کدومتون نمي تونين احساس منو درک کنين

. احساس منو کسي درک مي کنه که مثل خود من اين دوران رو هر چقدرم کوتاه تجربه کرده باشه.

 اينا رو گفتم که کلام آخرمو بزنم. اينا رو گفتم که بگم اگر بار گران

بودم ،رفتم. آره اومدم بگم که همسفر، درسته همسفر خوبي نبود ،

 ولي ميخواد حداقل هم مقصد خوبي باشه.

ديگه بسمه با غصه و نگراني و دلهره واضطراب انتظار کشيدن.

 ديگه نمي خوام روزي خبري رو از کسي بشنوم که تموم اين روزها

 وحشت شنيدنش رو داشتم و شبها کابوسش رو مي ديدم.

 مي رم تا اون يک جمله وحشتناک رو از کسي نشنوم.

 ميرم تا به همه اين روزهاي سخت و نفس گير پايان بدم.

 ميرم تا از اين دنياي کوچيک مردماي نامردش خلاص بشم.

 دوستان ، بزرگواران ، عزيزان ، اگه تو اين مدت باعث رنجش

 خاطرتون شدم معذرت مي خوام.

 

حلالم کنيد.

 

خداحافظ دوستان

 

خداحافظ عشق من

 

و

 

خداحافظ زندگي

مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند ستايش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گريستم ، گفتند بهانه است خنديدم ، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 2:35 [ بازگشت به بالا ]

 

پسره به دختره میگه اگه خدایی نکرده روزی به قلب احتیاج پیدا کنـــــی

 من حاضرم قلبم رو به تو هدیه بدم و خودم بمیرم از قضـا اینگـــــــونـــه

 شد و  دختره به قلب احتیاج پیدا میکنه اما از آن روز بـه بعد از پـســـــره

 خبری نمیشه دختره تو خیال خودش به پسره میگه دیدی همه حرفات

 دروغ بود تو تا وقتی که من صحیح وسالم بودم منو میخاستی من که

حاضر نبودم از تو قلبتو بگیرم و تو جوونتو از دست بدی که من زنده بودم

 من الان احتیاج داشتم که در این روزای اخر عمرم تو در کنارم بـاشــــی

 دوست داشتم قبل از مرگم تو رو ببینم و هیچ وقت متوجه نمیشـدم که

 تو به من دروغ میگفتی من فکرمیکردم عشق تو پاکه من چقدر سـاده

 بودم حرفای تو رو باور کردم اما عشق من صادقانه بود کــاش دوبــاره

 یه لحظه  تورو میدیدم دختره رو برای عمل اماده میکنند که بهش قــلب

 پیوند بدهند اما اون امیدی به زنده ماندن نداشت اما عمل با موفقیت انجام

 شد و حال دختــره رو به بـهبودی میره اماهنوز تو سینــه اش از رفـــتار

 پــسره درداحساس میکرد حالش که بهترشد یه نامه بهش دادندبــازش

که کرد دید نامه همون پـسرست که این همه مـدت انتــظار دیــدنش رو

 داشت اما سراغش نیومدشـــروع به خــوندن نــامه مــیکنه نـــوشتـــه

 میدونم از اینکه به عیادتت نیومدم از دست من نـاراحــتی میـدونـــستم

اگه به عیادتت می اومدم به من اجازه نمی دادی که به قولی که بـهت

 داده بودم عمل کنم سعی میکردی منصرفم کنـی الان که ایـن نــامــه

 رو میخونی من دیگر توی این دنیا نیستم اما توی سینه تو میتپـم بـرای

 زنده موندن تو .......

 

نـامـــه  از اشکـــــهای دخـــــــتر خــــیس شـــــــــــده بــــود

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 9:56 [ بازگشت به بالا ]

 ببخش با تو اگر صاف و ساده بودم من/

 و دل براي تو يک عمر داده بودم من/

عزيز؛ قول و قرارت چه زود يادت رفت؟/

 دروغ پشت دروغ! ايستاده بودم من/!

 تويي که رد شدي از کوچه،جاده، از همه چيز/

 و من که منتظرت محو جاده بودم من/

نگاه هاي تو که ساحرانه مي بلعيد/

 تمام بود مرا، بي اراده بودم من/!

 تو را - ببخش که نفرين نمي کنم! زيبا/!

 که من قسم به خدا صاف و ساده بودم من

             

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت/

 كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت/

 كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست/

با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت /

كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان/

داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت/

كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود/

 كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشتکاش مي شد مهرباني را چو گلها هديه کرد/

 زندگي را با اميد و آرزو ها زنده کرد/

 کاش ميشد چشمها را با صداقت خوب شست/

 کلبه متروک دل را از صفا اکنده کرد/

کاش مي شد کاش هايم را کسي باور کند/

 تا بداند عشق را هم مي توان پاينده کرد/

    

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 23:59 [ بازگشت به بالا ]

   

 

چرا از من کسي حالي نمي پرسد؟

 که من در گوشه اي تنها دراين دنيا چه مي‌ جويم؟

 چه مي خواهم؟

که آيا غصه اي دارم؟

 و آيا خنده ام از روي خوشحاليست؟

 و شايد در دلم ديوار تنهاييست.

 کسي از من نمي پرسد که دردم چيست؟

 که اين دنيا پر از آواي بد خواهي ست... همه تنها،همه سر در گريبانند!!!

کسي از حال همسايه نمي پرسد!!!

و خاک تشنه ي گلدان هميشه خشک و صحراييست

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 11:4 [ بازگشت به بالا ]

             

 

 هيچ کس.. ويرانيم را حس نکرد /

 وسعت تنهائيم را حس نکرد...

 در ميان خنده هاي تلخ من /

 گريه پنهانيم را حس نکرد...

 در هجوم لحظه هاي بي کسي /

 درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 آن که با آغاز من مانوس بود..

. لحظه پايانيم را حس نکرد

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 7:53 [ بازگشت به بالا ]

               

                 

 

            ديرگاهيست که تنهاشده ام/

             قصه قربت صحراشده ام /

             وسعت دردفقط سهم من است/

            بازهم قسمت غم هاشده ام /

            دگرآيينه زمن بي خبراست/

             که اسيرشب يلداشده ام/

            من که بي تاب شقايق بودم/

            همدم سردي يخ ها شده ام/

            کاش چشمان مراخاک کنيد/

            تا نبينم که چه تنهاشده ام/

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:19 [ بازگشت به بالا ]
شعری از دکتر علی شریعتی

                         

 

خدا وندا000!
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر گردي
پشيمان مي شدي از قصه خلقت
از اينجا از آنجا بودنت !

خداوندا000!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر به تن داري
براي لقمه ي ناني
غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي
زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

خداوندا000
اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده ودل خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟


خدا وندا000
اگر در ظهرگرماگير تابستان
تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني
واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد
و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟
خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را000!
تو خود سلطان تبعيضي

تو بر شاهين، درس خونخواري و خونريزي آموختي

تو مرغان ضعيف را طعمه ساختي

همانا خلق کردي گرگ و روبَه هر دو موذي

خدايا پس تو خود هم آتش افروزي

تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت
يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد


دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد
به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!


شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد
چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم
خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم
من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است0
خدا پوچ است0
خدا جسمي است بي معني
خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است
شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
اگر حق است زدم زير خدايي000 !!!

وَه ، زبانم لال، چشمم کور

چه بي پرده سخن گفتم

چه اسرار دلم را، بي پرده عيان کردم

اگر توهين به درگاه الهي شد

<< خداوندا ببخشايم، ببخشايم، ببخشايم>>

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 12:14 [ بازگشت به بالا ]
دل شکستـــــه

        

           مرا اینگونه باور کن...  

           کمی تنها ، کمی بی کس ،

           کمی از یادها رفته...

          خدا هم ترک ما کرده ،

          خدا دیگر کجا رفته...؟!

          نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟

          که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 20:37 [ بازگشت به بالا ]

                          
قلبم محكوم شد . . . به ساده بودن


غرورم محكوم شد . . . به خونسرد بودن


احساسم محكوم شد . . . به كم حرف بودن


دلم محكوم شد . . . به گوشه گير بودن


چشمانم محكوم شد . . . به مهربان بودم


دستاهايم محكوم شد . . . به سرد بودن


پاهايم محكوم شد . . . به تنها رفتن


آرزو هايم محكوم شد . . . به محال بودن


وجودم محكوم شد . . . به محبوس بودن


واما امروز تو عشق من محكوم ميشوي به خاطر اسير بودن

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 16:54 [ بازگشت به بالا ]

               

غنچه دور از بهار می میرد

 اسمان در غبار می میرد

دوستی را زمن دریغ مکن

 شاخه بی برگ و بار می میرد

در هیاهوی وحشت و تردید

 مرکب بی سوار می میرد

این منم ان شکوفه ی شیدا

 که در اغوش خار می میرم

 ای تمام امید من برگرد

 دلم از انتظار می میرد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 21:51 [ بازگشت به بالا ]

                        

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش

که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 16:42 [ بازگشت به بالا ]

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 15:40 [ بازگشت به بالا ]
چندبیت شعرازدوست خوب من الین

خوب محرم ميشدي با قلب من
        با دو چشم اشکبارم خوب محرم ميشدي
 مينوشنم من خطوط حرف ها را با نگاه
         واي اگر ميشد که باشد زندگي بر کام ما
 با دلم رخت سفر ميبستم و با بودنت
         هستي ام تفسير ميشد در دو چشم بي ريا
 کاش ميشد محرم آلونک جانم شوي!
          کاش ميشد!..........کاش ميشد!
 حسرت ديدار تو مهر است بر دل تا ابد
              خسته ام من از نوشتن.......نا اميدم
 گوش کن حرف دلم را بي صدا

کسي با هستي ام پيوند دارد


نميدانم کجا با من يکي شد
 نگاهش زل زده در چشم تارم


 کمي آهسته درمانم بگوييد
 تنم ديوارو او پشت حصار است


 دو دستش ريشه هايم را گرفته
 نفس هايش قرارم را گرفته

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 12:37 [ بازگشت به بالا ]

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي
کنار انتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچک ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه کردم
سر راهت که مي رفتي تو آن را به يک پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت کردم از ژرفاي يک ياس به لحن آبي نمنک باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي

نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش کردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يک بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمنکي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها کرد
تو هم اين رنجش خکستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم فقط يک لحظه باريدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يک شب چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يک بار اين را ز يک ديوانه پرسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم فقط يک شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديد و رفتي

دلم گلدان شب بو هاي رويا ست پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يک گل سرخ وفادار کنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يک رنج شکست و قصه ام در کوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شکستن به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب کوچه هاي بي قراري حضور روشني را از تو مي خواست
تو يک آن آمدي اين روشني را بروي کوچه پاشيدي و رفتي
کنار من نشتي تا سپيده ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه تو از اين شهر کوچيدي و رفتي

جنون در امتداد کوچه عشق مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را نمي داني که من آن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمي که آن را به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست پر از تنهايي نمنک هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري دل من را کشانيدي و رفتي
پريشان کردي و شيدا نمودي تمام جاده هاي شعر من را
رها کردي شکستي خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 3:49 [ بازگشت به بالا ]

                           سوختم باران بزن شاید تو  خاموشم  کنی

شاید امشب سوزش این زخمهارا کم کنی

آه  باران  من  سراپای  وجودم  آتش است

پس بزن باران بزن شاید تو  خاموشم  کنی                                                 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 15:32 [ بازگشت به بالا ]

                                   

بگیر از من تو این دل یادبودی

که تنها لایق این دل تو بودی

هزاران خواستند این دل بگیرند

ندادم چون عزیز دل تو بودی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 19:44 [ بازگشت به بالا ]

از خداوندنیرو خواستم ضعیفم افرید که تواضع بندگی بیاموزم

از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگی انجام دهم ناتوانم آفرید که کارهای بهتری انجام بدم

از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم فقرم بخشید که عاقل باشم

از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم

از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت ببرم زندگیم بخشید که لذت ببرم

آنچه خواستم به من نداد آنچه را که بدان امید داشتم به من بخشید...

                                                                                     

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 18:40 [ بازگشت به بالا ]
نکته های آموزنده

 

سازنده ترین کلمه((گذشت))است...آن را تمرین کن.

پر معنی ترین کلمه((ما))است...آن را به کار بر.

بی رحم ترین کلمه((تنفر))است...با آن بازی نکن.

خود خواهانه ترین کلمه((من))است...از آن حذر کن.

ناپایدارترین کلمه((خشم))است...آن را فرو بر.

بازدارنده ترین کلمه((ترس))است...با آن مقابله کن.

بانشاط ترین کلمه((کار))است...به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه((طمع))است...آن را بکش.

سازنده ترین کلمه((صبر))است...برای داشتنش دعا کن.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 17:44 [ بازگشت به بالا ]

ای شمع اهسته بسوز که شب دراز است
ای اشک  اهسته بریز  که  غم  زیاد  است

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 17:37 [ بازگشت به بالا ]


هیچکس  اشکی بر  ما  نریخت    هر  که  با  ما  بود  از  ماگریخت
چند روزی ست  حالم دیدنیست   حال من از این وآن پرسیدنیست
گاه  بر  روی  زمین  زل  میزنم      گاه بر حافظ دیوانه تفائل میزنم
حافظ   دیوانه  فالم  را  گرفت       یک غزل امد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم        خود غلط بود انچه می پنداشتیم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 16:13 [ بازگشت به بالا ]

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميكنه
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم
توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم
توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 6:15 [ بازگشت به بالا ]
مطالبی از حضرت فاطمه الزهرا(س)

مادر پدرش بود(ام ابیها)

درخانه شوهر نمونه بود.حضرت علی به بنی سعداز فاطمه می گوید

فاطمه محبوب ترین کس درنزد پدر بود او درخانه من چندان با مشک آب کشیدکه بند مشک درسینه وی جای گذاشت وچندان دستاس کرد که کف دست اوپینه بست وچندان خانه را روفت که جامه اش رنگ خاک گرفت چندان...

فاطمه در طاعت پروردگارهم نمونه بود

اودرهنگام دعابدرگاه خدا مردان وزنان با ایمان را دعا می کرد امادرباره خود چیزی نمیگفت

پیغمبر قبل از وفات خود همیشه به مردم میگفت من دو چیز را درمیان شما میگذارم اگر این دو را ازدست ندهید هیچگاه به شما اسیبی نخواهد رسید                                                       یکی کتاب خدا ودیگری اهل بیت من است .من به هر کس ولایت دارم علی مولای اوست امابعد مرگ پیامبر چه کردند

هنوز شستشوی بدن پیغمبرتمام نشده بود که صدایی میگفت بیرون بیایید وگرنه همه تان را به آتش میکشم

عمر:ای بنی هاشم باید به مسجد بیایید وبا خلیفه پیامبر بیعت کنید                                         فاطمه:امام مسلمانان (حضرت علی)هم اکنون در خانه بالای جسد پیامبر نشسته است        عمر:هم اکنون امام مسلمانان ابوبکر است باید با او بیعت کنید.

چند روز بعد حادثه دیگری رخ داد دهکده فدک که پیامبر به فاطمه بخشیده بود به دستور حاکم  مسلمانان جزءبیت المال است                                                                                    فاطمه:ابوبکر وقتی تو بمیری ارث تو به که می رسد ابوبکر:به زنان وفرزندانم                        فاطمه:چه شده که حالا تو وارث پیغمبری نه ما ابوبکر:از پدرت شنیدم که تا زنده هستم دراین زمین تصرف خواهم کرد و بعد از مرگم مال همه مسلمانان است فاطمه: ولی پیغمبر در زندگانی خود این مزرعه را به من بخشیده است       ابوبکر:گواهی داری                                فاطمه:شوهرم علی وام ایمن   ابوبکر:ام ایمن زن است وگواهی او کامل نیست                   وبدین ترتیب فدک را هم از دختر پیغمبر گرفتند.

چون فاطمه (ع)در گذشت امیرالمومنین او را پنهانی به خاک سپرد                                        سپس رو به مزار پیامبر کرد وگفت:

باز گشت همه به سوی خداست اکنون امانت به صاحبش رسید                                             فاطمه از دست من رفت ونزد تو ارمید. ای پیغمبر خدا پس از او آسمان وزمین زشت می نماید وهیچگاه اندوه دلم نمی گشاید . دخترت را به تو می سپارم  خواهد گفت که امتت پس از تو با وی چه ستمها کردند.

  

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 6:4 [ بازگشت به بالا ]
سهراب سپهری

شب سردی است،و من افسرده
راه دوری است،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 5:58 [ بازگشت به بالا ]
عکسهای نی نی کوچولو در(ادامه مطلب هست)

                                      ادمهاشوخی شوخی به هم زخم میزنند

ولی قلبها جدی جدی میشکنند

تو شوخی شوخی به من لبخند زدی

ومن جدی جدی عاشقت شدم

تو هم یه روز شوخی شوخی منو تنها میزاری

ومن جدی جدی بی تو میمیرم.                         

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 5:51 [ بازگشت به بالا ]